نخستین هدیه آسمانی
قالب وبلاگ

 *************************************************************************

و ان یکاد

[ پنجشنبه 25 مهر 1392 ] [ 11:11 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]
[ پنجشنبه 14 آبان 1394 ] [ 4:58 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

 

دختر قشنگم عسل مهربونم

به همین زودی نفسک من 5 ساله شد.در کانادا بچه ها از سن پنج سالگی به مدرسه میرن و عسل من هم امسال مثل همه بچه های کانادایی در 26 اوت 2015 به مدرسه رفت.من به شدت استرس داشتم.چون نمیدونستم عسل با شرایط جدید چطور میتونه کنار بیاد.یک عالمه بچه هم سن و سال خودش با یه سری آدم بزرگ که نه حرفشونو میفهمید نه زبانشونو بلد بود که باهاشون ارتباط بگیره.زمانی که عسل رو برای اولین بار به مدرسه بردم دلشوره عجیبی داشتم .مدرسه بسیار بزرگ و زیبا بود.با کلاسهای بزرگ و پر از وسایل کمک آموزشیو تجهیزات.در حیاط مدرسه معلمها برای خوش آمد گویی آمدند و بر اساس لیست نصب شده روی دیوار بچه ها کلاس بندی شدند.اولین دلشوره ها همین جا بود که بچه های ایرانی یک به یک از هم جدا شدند.نگرانی رو میشد در چهره تک تک این بچه ها و مامان باباهاشون دید.منم همین حس و حال رو داشتم.دخترشجاع من ایستاد در صف و با معلمشون مادام الگا راهی کلاس درسش شد.به ما گفتند امروز فقط دو ساعت کلاس هست و بمونید تا بچه ها رو تحویل بگیرین.برای روز اول بدک نبود و برای روزهای بعد به مرور ساعتها اضافه شد.عسل هنوز کارت سرویس مدرسه براش صادر نشده بود.به خاطر همین من باید میبردمش و میاوردمش.اولین دردسر من از همین جا شروع شد که عسل دوست نداشت با سرویس بره و هرروز صبح کلی گریه میکرد که شما باید منو ببرین.متاسفانه روز اولی هم که باید سوار سرویس میشد با سرعت باد از جلوی اتوبوس دوسیید و گریه کنان در رفت.من واقعا مستاصل شده بودم.از طرفی ادرین رو باید هر روز صبح به خاطر مدرسه عسل بیدار میکردم و با اتوبوس یرفتم مدرسه که خیلی سخت بود با بچه کوچیک.و از طرفی دوست نداشتم بچم از درس و مدرسه فراری بشه.در همون لحظه ای که عسل میدویید پا روی دلم گذاشتم و به عسل گفتم باید بری و چاره ای نداری.چون حس میکردم اگر این بار هم به حرفش گوش بدم دیگه نمیتونم قانعش کنم که بره.باید یکبار بره تا بفهمه خیلی خوبه و تجربه جدید براش خوشایند خواهد بود.خلاصه عسل رفت واونروز من تا ساعت سه که برگرده کلی دلشوره داشتم که دیدم خانم خانوما خندان و شادان برگشت.خب الهی شکر که به سلامت از این خوان هم گذشتم.در ادامه عکسای روز اول مدرسه شیرین عسل من در مونترال

 

مامان قشنگم.الهی به تمام آرزوهای خوبت برسی.دلم میخواد بدونی مامان  و بابا خیلی خیلی تلاش کردند که تو دختر گلم الان اینجا باشی و آینده روشنی داشته باشی.دختر قشنگم آینده از ان توست.بر بلندترین سکوهای افتخار تکیه بزن که بهترینها برای تو رقم خواهد خورد.

 

 

[ پنجشنبه 14 آبان 1394 ] [ 4:44 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

عروسک قشنگم عسل مهربونم

خیلی وقته که فرصت نشده بیام اینجا بنویسم.دلم خیلی هوای نوشتن کرده بود اماااااااا فرصت نمیشد بیام.بالاخره رسیدیم.بالاخره تموم اون زحمتها و بیخوابیها نتیجه داد و من تونستم فرشته های قشنگمو بیارمشون کانادا.21 جون 2015 داستان زندگی شما دو تا فرشته تغییر کرد و چهار تاییمن و بابایی و شما دو تا راهی شدیم به سمت کانادا.پروازمون شب بود و منم خیلی استرس داشتم.همش نگران بودم چیزی از قلم نیوفته.با اینکه زود از خونه مامانی راه افتادیم بعد از خداحافظی و رفتن به سمت گیت نمیدونم چجوری زمان زود زود گذشتو یه دفعه باباجون به ساعتش نگاه کرد و گفت ای وای پروازمون داره میپره.نمیدونین چجوری با عجله با اون همه وسایل توی سالن ترانزیت میدوییدم.تا به پروازمون برسیم.آخرین نفری بودیم که سوار شدیم.خدا خیلیخیلی رحم کرد.نزدیک بود تمام زحماتم به هدر بره.پرواز قطر پرواز خیلی خوبی بود خدارو شکر.منم با تدبیری که از قبل به خرج داده بودم و واسه داداش ادرین بسی نت سفارش داده بودم.این بود که تقریبایه جای خیلی عالی بهمون دادن جلوی ما کاملا باز باز بود و خدارو شکرعالی.شما دو تا فرشته هم عالی عالی بودین.و اصلااذیت نشدین.زمانی که به فرودگاه رسیدیم باید مدارک رو حاضر میکردیم که من یک دفعه دیدم برگه های لندینگمون نیست.انگار دنیا روی سرم خراب شد.تمام کیفا رو زیرو رو کردیم.متوجه شدیم توی فرودگاه تهران جا گذاشتیم.دیگه چاره ای نداشتیم.من اشک تو چشام جمع شده بود و همه سعی میکردند یه جوری دلداریمون بدن.رفتیم به سمتایمیگریشن فرودگاه و کلی اونجا معطلی داشتیم .تا نوبتمون شد من رفتم به افیسر راستشو گفتم.اونم خیلی مهربون گفت عکس دارین گفتم بله.گفت عکسایی که دقیقا خورده بود روی برگه های لندینگتون که باباجون گشت و پیدا کرد و در جا برامون صادر کرد.و من یک نفس راحت کشیدم و گفتم خدایااااااااااااااااااااااااااا شکرت.محبت

بعد از فرودگاه با اون هم بار راه افتادیم به سمتخروجی اون جمله افسر که به من گفت به کانادا خوش اومدید بدجوری به دلم نشست.توی ذهنم تا دم در هزار بار خدارو شکر کردم.مردم همه برای کمک میومدند به سمت ما.اولین چیزی که از کانادا در ذهن من نشست.چه مردم مهربونی

اونجا یه ماشین کرایه کردیم .و رفتیم به سمت خونه ای که از قبل از ایران سابلت کرده بودم.خونه خوبی بود خداروشکر و برای روزایاول تجربه خوبی داشتیم.هوا عالی بود و کارای اداراری یکی بعد دیگری انجام میشد.چیزی که خیلی جالببود اینکه اینجا در اکثر مراکز اداری یه فضایی برای بچه ها در نظر گرفته شده برای بازی وسرگرمی که خیلی عالی بود .

الان که دارم این متنو مینویسم ساعت 4 صبح هست تاریخ یازدهم اکتبر 2015 هوا یکم سرد شده یه چیزی مثل زمستون ایران.و شما جوجو ها و بابایی خوابیدین.اینجا دو روز در هفته تعطیل رسمی هست.بابا جون میره کلاس فرانسه و من هم بیزینس .خدارو شکر تقریباروی روال افتادیه کارا و همه چیز شکر خدا مرتب و عالی پیش میره.

 

[ يکشنبه 19 مهر 1394 ] [ 11:44 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

دختر نازم .عسل شیرینم

امروز رفته بودیم نمایشگاه کتاب تهران.و برای شما کلی خرید کردیم.یه عالمه سی دی نرم افزاری شاد شاد که حالشو ببری و کیف کنی.مامان جون اونجا پر بود از کتابای خوشگل.من شرمندتم که نتونستم برات کتاب کاغذی بخرم.به خدا مامان جون اگر قرار نبود بریم برات کلی کتاب میخریدم ولی اگر قرار باشه اینهمه کتاب بخواهیم ببریم.دیگه نمیتونیم وسایل ضروریمونو با خودمون ببریمش.همین الانشم شک دارم بتونم کل وسایلتونو ببرم با خودم.ولی قول میدم.رفتیم کانادا خوشگل ترشو براتون بخرم.باشه گلکم.عاشقتم.

اینم نفس خوشگل من با خریداش تو نمایشگاه.

دوستون دارم.هوارتا.خدایاااااااااااااااااااااااااا شکرت واسه همه خوبیهات.لطفا" خدا جونم همیشه همیشه کنار جوجو هام باش و مراقبشون باش.

 

[ شنبه 26 ارديبهشت 1394 ] [ 1:57 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

دختر گلم.سیندرا.. مامان 

نوروز مبارک.برتو و تمام کسایی که عاشقانه دوشستشون دارم.

 

فرشته زیبای من در کنار سفره هفت سین.

به دختر گلم میگم بگو ژ سویی عسل(به فرانسه یعنی من عسل هستم ).میگه ژ سویی سیندرا...

عسل جونم عاشق اسم سیندرا.. است و هر چی میخواد بخره میگه سیندرااللهی باشه

 

عاشقتم جوجو کوچولوم.

 

[ چهارشنبه 5 فروردين 1394 ] [ 22:13 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

این نفسک من عسل جیگر که با بابا جون و مامانش و داداش گل رفته به تماشای تئاتر خاله سوسکه در تالار هنر

عسل من با بازیگر نقش پروانه

اینم عسلی با آقا خره و آقا شیره

اینم نقاشی های دخترک من

الهی من دورت بگردم.عشقممحبت

[ چهارشنبه 8 بهمن 1393 ] [ 13:23 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

نفسک من باشروع فصل سرما صاحب یک جفت بوت خوشگل و ناز و مهمتر از همه پینک شد.مبارکت باشه مامان جونم.

اینم کلاه و شال زمستونی بازم پینک به دستور عسل خانوم که مامان مریم با کلی مشقت بافتتشون.خداییش خیلی سخت بود.دست مامی سایت درد نکنه که به من یاد داد چجوری اینو برای دختر خوشگلم ببافم.

اینم یه دونه از نقاشیهای جدید نفسکم .مامان فدات شه که روز به روز داری بهتر  نقاشی میکشی.

و امااااااااااااااااااااااا شهر بازی.جایی که عسل خانوم بعد از مدتها دلی از عزا در آورد و تموم بازیهاشو بازی کرد.خداییش حسابی هم زندگی کرد.مامان مریمم به خاطر خطرناک بودن بعضی از بازیها باهاش همراه شد و حسابی سرش گیج و ویج رفت.هر چقدرم به بابا جون گفت شما بیا زحمتشو بکش قبول نکرد که نکرد.خندونک

آدرین خان بغل بابا جون بود تمام مدت و من و شما هم میدوییدیم تا بازی پشت بازی حالشو ببری.

ا

امروز دوباره مامان مریم نوبت دندونپزشکی داشت.الان نزدیک یک ماهه که من و بابا جون هر یکشنبه صبح و عصر به نوبت میریم دندونپزشکی.اول بابا جون میره بعد میاد تا آدرینو نگه داره و بعدش من و شما میریم اونجا یه عالمه خاله مهربون هستند که کلی به عسل جون محبت دارن و عسل از بودن در کنارشون سیر نمیشه دختر گلم قول میده که همیشه مسواکشو بزنه تا مثل من و بابا مهرداد اسیر این یونیت دندونپزشکی نشه.امیدوارم که همیشه همیشه خاله جونای مهربونشم در همه مراحل زندگیشون موفق باشند و به تمام آرزوهای خوبشون برسن.الهی آمین

 

 

[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 0:03 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

دخترم عسل

بالاخره امام رضا ما رو هم طلبید و رفتیم به پابوسش.چهار نفری.آراممن و شما و بابا مهرداد و داداش آدرین.چشمکخیلی وقت بود که من و بابایی دلمون هوای زیارت امام رضا رو کرده بود ولی متاسفانه هی کار پشت کار پیش میومد و فرصت نمیشد که بریم.اما بالاخره یه روز من و بابایی دل به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم راهی بشیم.سه شنبه 6 آبان ساعت 10:30 دقیقه شب بلیط رفتمون بود.با قطار غزال .چون باید مدت زمان رفتنمون تا ایستگاه راه آهن تهرانم در نظر میگرفتیم این بود که قرار شد من کارامو زود انجام بدم تا بابایی بیاد دنبالمون و زود راهی شیم تا خدا نکرده جا نمونیم.ساعت حول و حوش 7 راهی شدیم و ساعت8:30 راه آهن بودیم و بر خلاف انتظارمون محاسباتمون اشتباه در اومد و کلی معطل شدیم. یکساعت تاخیر قطار هم مضاعف شد به انتظار بیشترمون .شما که مثل همیشه کلی دوست پیدا کرده بودی و باهاشون بازی میکردی .محبتمشکل اصلی داداش آدرین بود که بیتابی میکرد و خوابش میومد.طفلکی تو بغل خسته شده بودگریه.خلاصه بالاخره ساعت 11:30 دقیقه قطار آماده مسافر گیری شد و به سمت گیت ورودی رفتیم تا سوار شیم.واسه شما همه چی جالب وبود و کلی تازگی داشت.نه تنها برای شما بلکه برای مامان مریمم همه چی تازگی داشت و یک تجربه جدید بود برام.چون مامان مریم فقط با هواپیما رفته بود مشهد و تا حالا قطار سوار نشده بود.بلیطمونو به مسئول واگنمون نشون دادیم و ایشونم ما رو به سمت کوپمون راهنمایی کرد.ما یه کوپه دربست گرفته بودیم تا راحت باشیم.تو و داداشی خیلی خسته شده بودین و دلتون میخواست سریع بخوابین.حالا من و بابایی مونده بودیم و چهار تا تخت که هیچ کدوم حفاظ نداشت و اینقدرم کوچیک بود که جا برای دو نفر نداشت که پیش خودمون بخوابونیمتون.در همین فکر بودیم که چشم افتاد به نردبون .به بابایی گفتم حل شد.عسل میره بالا و نردبونو جلوش میزاریم دیگه نمیافته.تشویقخلاصه اینجوری شما جات درست شد و رفتی بالا تا لالا کنی .ولی شروع کردی به غر زدن که منو اینجا زندانی کردین و از این حرفا.قهربعدش بابا جون با زحمت خودشو کشید بالا تا شما تو بغل بابایی بخوابی و دیگه غر نزنی.زیاد طول نکشید تا خوابت برد.منم تو این فاصلا آدرینو خوابوندم و حالا مونده بود جای خوابش که با چمدونامون جلوی تخت پایینو حفاظ درست کردیم تا داداشی نیوفته خدا نکرده و خدارو شکر جای آدرینم درست شد.خستهمن تخت کنار داداشی خوابیدم و بابا جون رفت بالا کنار تخت شما.ولی خوش به حالتون جاتون گرم و نرم بود.من و داداشی تا صبح بدجوری سوز میزد تو سرمون.بدبومن که نتونستم درست بخوابم.داداشیم از سرما هی بیدار میشد و بهش شیر میدادم تا دوباره خوابش ببره.کلاهشو سرش کردم تا سرش سرما نخوره.خدارو شکر سرما نخورد ولی من حسابی اذیت شدمخسته.اینم عکسای شما تو قطار

حول و حوش ساعت 8 صبحونه آوردن و ساعت 10:30 یا 11 بود که رسیدیم مشهد.به محض رسیدن به ایستگاه راه اهن مشهد تاکسی گرفتیم به سمت هتل.فکر میکردیم باید وسایلو بزاریم و بچرخیم تا دو که خدا رو شکر چون آپارتمانو از قبل رزرو کرده بودم همون موقع بهمون دادن.من اینترنتی هتل افرا رو که 6 دقیقه پیاده تا حرم فاصله داشت گرفتم.راستش اون موقع اصلن فکر نمیکردم به خوبی چیزی باشه که در سایتشون بود.ولی خدا رو شکر بسیار تمیز و عالی بود.پرسنل بسیار مودب و مدیر بسیار محترم

عکسای دختر گلم در هتل

.ما اینقدر خسته بودیم که حال و حوصله بیرون رفتن از هتلو نداشتیم ناهار موندیم اونجا و بعد از یه خواب درست حسابی رفتیم حرم امام رضا برای زیارتآرام

اینم نفس من در حرم امام رضا.خدای امام رضا نگهدارت باشه مامان جونم

.مشهد خیلی سرد بود.و منم حسابی براتون لباس گرم برداشته بودم.البته شباش خیلی بیشتر سرد میشد تا روز.تو حرم هوا خوب بود .آدرینو دادم دست بابا جون واسه اینکه تو جمعیت لهش نکنن و با شما رفتیم برای زیارت.گرچه دستمون به ضریح نرسید ولی همین که امام رضا به ما هم نظری کردو ما هم اومدیم زیارتش کلی ازش ممنونیم.بعد زیارت رفتیم یکم توی بازار کنار حرم گشتیم و بعدشم اومدیم سمت هتل.فرداش که پنج شنبه باشه.مامانی دل تو دلش نبود.چون قرار بود شب یکی از دوستای دوران دبیرستانشو که مشهد سکونت داشتند ببینه.الهام جون از دوستای دوران دبیرستان مامان مریم بود که کلی با هم خاطره داشتند و به لطف امکانات تونسته بودن همدیگه رو بعد سالها پیدا کنند.الهام جون خیلی اصرار کرد که بریم خونشون و هتل نریم.ولی چون مامان مریم دوست نداشت خدایی نکرده ایشون تو زحمت بیوفته ازشون خواست تا بیرون همدیگه رو ببینند.پیشنهاد الهام جون الماس شرق بود ساعت 6 بعد از ظهر.خلاصه ما هم شادمان حاضر شدیم و راه افتادیم به سوی الماس شرق.مامانی هرگز لحظه ورودش به اونجا رو یادش نمیره.وقتی یه دوست مهربون با چشمای منتظر با دو تا دختر خوشگل منتظرش بودندمتنظر.و از دور میشد لبخندشونو دید.وقتی به الهام جون رسیدم بغلش کردمو و بوسیدمش والهام جون همسرش آقا شاهینو به بابا مهرداد معرفی کرد و بعد از خوش و بش راه افتادیم برای گشت و گذار.راستش تمام مدت که اونجا بودیم یادمه فقط حرف زدیم و هرچی باباها میگفتند قیمتاش خوبه مغازه ها رو هم نگاه کنین ما محو صحبت کردن بودیم و دوست نداشتیم ثانیه ای از وقتمون طلف بشه البته کلی به نفعشون تموم شد.چشمک .اونجا هم یه عکس یادگاری گرفتیم تا بفرستیم واسه دوستا و همکلاسیهای دیگمون که منتظر این دیدار بودند.الهام جون اینترنت همراه داشت و درجا براشون ارسال کرد و رفقای دبیرستانی مامان همشون کلی ذوق کردند و برامون کلی انرژی فرستادن.بعد از الماس شرق عمو شاهین ما رو سوار ماشینش کرد تا بریم شام بخوریم.ازمون پرسید سنتی یا فست فود که ما هم گفتیم سنتی.عمو زحمت کشید ما رو برد یه رستوران سنتی توپ خوشمزه.دستشون درد نکنه واقعا".آدرین زمان غذا خوردن زد به ساز ناسازگاری و شروع کرد به گریه کردن.حالا گریه نکن کی گریه کنگریه.مگه ساکت میشد.الهام جون غذاشو خرده نخورده بلند شد آدرینو از دست من گرفت با کفشای عمو شاهین دویید رفت طبقه پایین تا آدرینو ساکت کنه.هیسخداییش بغل خاله الهامم ساکت شده بود.دلمون میخواست بیشتر اونجا باشیم و عکس بگیریم ولی ادرین به نظر میرسید دلدرد داره.عمو شاهین دویید از مغازه بغل رستوران براش عرق نعنا بگیره که نداشت.خلاصه جم و جور کردیم تا بریم.آدرین تا سوار ماشین شدیم گریه میکرد.تو بغلم گرفتمش و شیرش دادم تا خوابش برد و آروم شد.عمو شاهین کلی اصرار کرد که امشب باید بریم خونه ما.بریم هتل وسایلاتونو بیاریم خونه ما.ولی درست نبود که مزاحمشون بشیم.خاله الهام جون مهمونم داشت از اصفهان.ولی بهشون گفته بود من باید برم دوستمو ببینم و برگردم.دختر خاله الهام جون اومده بود از اصفهان خونشون .یه چیز جالب دیگه که من نمیدونستم و الهام جون به من گفت اینکه اقای کربکندی دروازه بان معروف و خوش اخلاق که مربی آقای عابد زاده بودند شوهر خاله الهام جون هستند.کلی عکسم به من نشون دادن و من کلی هیجان زده شدم.واقعا".چون یادمه اون زمونا خیلی اخبار فوتبالی رو دنبال میکردم.و واقعا برام جالب بودتعجب.

خلاصه ما از هم جدا شدیم و رفتیم سمت هتل البته اینم بگم که عمو شاهین کلی داروخونه رو گشت تا واسه آدرین پوشک بگیریم و بالاخره خریدیم.از همین جا میگم عاشقتم دوست جون که کلی به من و بچه هام و همسرم انرژی دادی امیدوارم روزی بتونم زحماتتون رو جبران کنم.

بالاخره روز جمعه رسید و زمان برگشتنمون به خونه.صبح اونروز دوباره رفتیم حرم برای خداحافظی با امام رضا و دعا برای همه کسایی که التماس دعا داشتندبای بای.سلامتی برای همه و شفای همه مریضا .بعد از حرم رفتیم یکم خرید کردیم و بعدش رفتیم ناهار و سریع برگشتیم هتل تا آژانس بگیریم واسه راه اهن.ساعت 4:30 بلیط داشتیم غزال وی آی پی که وقتی وارد شدیم بابا با جون کلی خندیدمخندونک چون دقیقا عین قطار قبلی بود فقط تنها تفاوتش در پذیرایی مفصلش بود و گرنه با قطار قبلی مو نمیزدمتفکر.آهان یه فرق دیگشم این بود که وارد شدیم موزیک گذاشته بودن خندهبه سلامتی و دلخوشی ساعت 4 صبح رسیدیم تهران و بابایی ما رو گذاشت جلوی در تا بره ماشینو از پارکینگ بیاره .بعدشم اومدیم خونه و با با جون طفلکی نرسیده رفت شرکت.الهی بمیرم که اصلن نتونست استراحت کنه.طفلکی بابایی تو قطارم یکم حالش بد شد و نتونست اصلن بخوابه.غمگینایشاا... به حق امام رضا بابا جون همیشه سالم باشه تا بتونه شما دو تا فرشته ناز و به یه جایی برسونه.الهی آمین.

دوستون دارم یه دنیامحبت

عاشقتونم و دعای همیشگیم خدا جون به حق همه خوبیهات فرشته هام همیشه سالم و سلامت باشن و هرگز غبار غم روی صورت معصومشون نشینه.

الهی آمین

 

 

[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 0:50 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا

واسه عسل خوشگلم که با سواد شده

عسل من دیگه بلده اسمشو بنویسه.هم فارسی هم لاتین

ببینین دختر من چه کرده.عاشقتم نفسکم با اون خط قشنگت.

یه دایره نصفه.صاف صاف صاف بعدش بره بالا بعدش یه گردی زیرش

حالا یه دندونه دو دندونه سه دندونه.البته عسل جان تا تونسته دندونه گذاشته اینجا فداش شم من الهی.محبت

عسلی واسه نوشتن اس مشکل داشت که بهش یاد دادم یه نیم دایره بکشه یه نیم دایره برعکس زیرش و حل شد.دیگه مثل آب خوردن اس مینویسه

و اینم جایزه عسل جون برای اینهمه هنر نمایی

عاشقتم جوجو کوچولوم

[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 15:30 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]

نفس مامان عسل خوشگلم

شهریور ماه سال 1393 با داداش آدرین سه ماه و نیمه و مامان و بابا جون راهی محمود آباد شدیم و شب رو در همون هتلی که عروسی من و با باجون اونجا بود سپری کردیم.منو بابایی واسه عروسیمون یه شب هتل ترنجو اجاره کردیم واسه همه دوستا و فامیلایی که از تهران میاومدن تا بعد از عروسی آلاخون والاخون نشن.خیلی خیلی خوش گذشت بهمون و بعد از 9 سال با فرشته هام دوباره  رفتیم اونجا و برامون تجدید خاطره شد.عسل جون کلی کنار ساحل آب بازی کرد و مجبور شدم چند بار بیارمش بالا تو سوییت و حمومش کنم و دوباره میرفت دریا و همون آش و همون کاسه.

اینم چند تا از عکسای سفر یکروزه شمال .دختر گلم عسل خانم

الهی من دورت بگردم با اون خنده قشنگت

قیافه عسل هر وقت بابا جون از من و آدرین عکس میگرفت این شلکی میشد

اه پس من چیییییییییییییییییییییی .خنده

عسل خوشگلم که به مامانش کمک میکنه وداداشیشو با کالسکه ای که مال عسل جونه و اجازه داده داداشش ازش استفاده کنه هل میده.

عسل جون و بابا مهرداد مهربونش

 

 

اینم فرشته من با اون ژست قشنگش

عسل و بابا جونش

اینم من در نقش مامان فرشته ها و جوجو های خوشگلم عسل و ادرین

دعای همیشگی من خدایا به حق همه خوبیهات فرشته هام همیشه سالم و سلامت باشن و غم روی صورت کوچولوشون نشینه هیچ وقت هیچ وقت

آمین یا رب العالمین

 

 

 

[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 15:23 ] [ مریم طالبی ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وقتی فرشته کوچولوی مامان و بابا عسل نازم بالهاشو روی زمین باز کرد مامانش تصمیم گرفت تا براش از کودکیهاش بگه تا وقتی بزرگ شد بدونه که من و باباش چقدر عاشقشیم
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 27
بازدید دیروز : 9
بازدید هفته گذشته : 36
کل بازدید : 105238
آرشيو مطالب
امکانات وب