نوروز 1393
دختر خوشگل من.الان ساعت 11 و نیم شبه 16 فروردین سال 1393 و شما لالا کردیو و بابایی هم الان شب به خیر گفت و رفت بخوابه.امروز بعد از تعطیلان چندین روزه بابا جون رفت سر کار و شما چون دلت واسه بابایی تنگ شده بود کلی بیتابی کردی.اولش از اونجا شروع شد که من داشتم عکسای شمالو چک میکردم که یهو چشت افتاد به عکس بابایی و زدی زیر گریه که الا و بلا من بابامو میخوام.دلم واسش تنگ شده.من زنگ زدم به بابا مهرداد و با چشای اشکی و بغض گرفته بهش گفتی بابا جون کی میای.برام دوچرخه بخری.بابایی هم گفت ای بدجنس .دلت واسه من تنگ شده یا دوچرخه.ولی خواییشدلت واسه دوچرخه تنگ شده بود چون دم غروبی میگفتی مامان دوچرخه نمیخوام بگو باباجون بیاد. ما نیمه دوم نوروزو رفتیم م...
نویسنده :
مریم طالبی
11:31






